A wide view into the world of photography

Wednesday, December 27, 2006

بعد از سه سال...








سوار تاکسی بودم که اخبار رادیو اعلام کرد که زلزله شدیدی بم را لرزاند. شرکت محل کارم در نمایشگاهی شرکت داشت و من داشتم به نمایشگاه می رفتم. خیلی ترسیدم اول به دلیل اینکه همکارم کرمانی بود و من نگران خانواده اش شدم و بعد خودمان هم فامیل هایی هرچند دور در بم داشتیم. در نمایشگاه همه از زلزله حرف میزدند. ساعت های بعد به دلیل نوع فعالیت شرکت که مرتبط با وزارت راه بود بیشتر در جریان بم و اخبار لحظه به لحظه اش قرار گرفتیم. روز اول که یکی از مسوولیت های من جمع کردن آمار و ارقامی بود که رسانه ها اعلام میکردند. وحشتناک بود. تلویزیون در شرکت روشن بود و اشک های پیدا و پنهان....
ارگ بم را دیده بودم و خوشحالم که قبل از ویرانی دیدمش. آن زمان در میان بغض هایی که برای انسانها می شکست گاهی به یاد ارگ می افتادم.. ارگی که بود.... تاریخی که به ویرانه های دیگر پیوست.
باید اعتراف کنم که امروز با دیدن این عکس آقای حسامیان در سایت فتو به یاد بم افتادم.



2- بهترین خبری که دوست دارید درباره بم بشنوید، چیست؟ واقعی باشد یا آرزو هم فرقی نمی کند.
خاطره ای که از بم به یاد دارم شهر زیبایی بود با نخلهایی که دسته های خرمای قرمز رنگ تزئینش کرده بود. و ارگی زیبا. فکر کنم مشخص است که بهترین خبری که دوست دارم در مورد بم بشنوم چیست! اینکه ساخته شود بهتر از قبل! انگار که اصلا زلزله ای نبوده..(آرزو بر جوانان عیب نیست!)




پی نوشت1: بعضی شبها خواب زلزله می بینم. در خواب زمین می لرزد. از خواب می پرم، نفس عمیقی میکشم... این بار هم خواب بود!
پی نوشت 2: متاسفانه نمیدانم عکاس عکس بالا که زیباترین عکسی است که از بم دیده ام کیست. ممنون می شوم اگر کسی میداند این عکس از کیست به من هم بگوید.
3 نظر
من داشتم برنامه صبح رادیو را گوش میدادم که خبر را شنیدم ، اول فکر کردم مثل بقیه زلزله های معمولی ! است اما بعد ......یک هفته در خانه ما عزای عمومی بود ....چند سال قبل از زلزله، بم و ارگ با شکوهش را دیده بودم..شهر زنده وشادی بود ، پر از ایرانگرد وجهانگرد ..روبروی ارگ یه رستوران بود که غذای محلی و خانگی خوشمزه ای داشت ، به ما سفارش کرده بودند خورش بادمجان بخوریم ..عالی بود..گذر از کوچه پس کوچه های باریک ارگ بسیار لذت بخش بود ..مثل آن بود که در تاریخ قدم میزدیم ...همه چیز حساب شده بود ..فقط نمیدانم چرا ورودی اتاق ها اینقدر کوتاه ساخته شده بود ، باید حتما خم میشدیم تا بداخل آن سرک بکشیم ..از بالای ارگ که قسمت شاه نشین آن بود تمام شهر با نخلستانهای قشنگش دیده میشد ..حیف که باید سر ساعت مشخصی برمیگشتیم ..یه قهوه خانه هم آنجا بود ، قبلا در مجله سفر درموردش خوانده بودم ، خانمی با عشق و علاقه زاید الوصفی آن را مدتها بود که اداره میکرد و آنروز هم آنجا بود ..متاسفانه ایشان هم جزو رفتگان این حادثه تلخ هستند ... یاد همگی هموطنان از دست رفته مان گرامی باد

خبری که دوست دارم بشنوم این است که همه مسوولان به وعده های خود در مورد بازسازی بم بی کم و کاست عمل کرده اند..یعنی میشود؟

ممنونم سها جان

Anonymous:
من اصلا بمی هستم و ریشه پدری در این شهر دارم، صبح روز زلزله با اقوامی که در کرمان داشتم تماس گرفتم. بچه هاشون که تو خونه بودن میگفتن همشون رفتن بم. من زلزله رودبار رو از نزدیک دیده بودم و با شناختی که از بم داشتم با اون خونه های خشت گلی میتونستم حدس بزنم چی شده!!! فاجعه ای عزیم. چند نفر از اقوام کشته شده بودند. بگذریم.
نمیدونم الان در چه وضعی هستند اما میشنوم که چندان خوب نیست. چند روز پیش خوندم توروزنامه که هنوز بعضی از مردم تو کانکس زندگی میکنن.
خدا میدونه.

Anonymous:
من اصلا بمی هستم و ریشه پدری در این شهر دارم، صبح روز زلزله با اقوامی که در کرمان داشتم تماس گرفتم. بچه هاشون که تو خونه بودن میگفتن همشون رفتن بم. من زلزله رودبار رو از نزدیک دیده بودم و با شناختی که از بم داشتم با اون خونه های خشت گلی میتونستم حدس بزنم چی شده!!! فاجعه ای عزیم. چند نفر از اقوام کشته شده بودند. بگذریم.
نمیدونم الان در چه وضعی هستند اما میشنوم که چندان خوب نیست. چند روز پیش خوندم توروزنامه که هنوز بعضی از مردم تو کانکس زندگی میکنن.
خدا میدونه.
مجید محمد علی نژاد

Create a Link