اول:
کریسمس و تولد حضرت مسیح را به همه دوستانی که این روز را جشن می گیرند تبریک می گویم.
دوم:
امان از دست
این خبرنگارها!! عاشق شلوغ بازی هستند دیگه! وگرنه وبلاگ های فتو را چه به اعتراف و
بازی یلدا؟ حالا جریان این بازی از کجا شروع شده؟ از
اینجا. قرار است هرکس 5 نکته از نکاتی که احتمالا تا به حال کسی در موردشان چیزی نمی دانسته را رو کند. یعنی چیزی توی مایه های خودزنی!! و بعد بازی را به 5 نفر دیگر پاس بدهد.
خب... اما من:
1- به طرز خنده آوری از آمپول میترسم. از سه سالگی به بعد جز واکسن ها و یک بار هم آمپول مسکن هرگز حتا به سرنگ نگاه هم نکرده ام چه برسد به آمپول زدن
2- در سه سالگی تا مرز فلج شدن رفتم و برگشتم! در حین بازی فوتبال با پسرعمه ها زمین خوردم و حدود 6-7 ماه در خانه خوابیده بودم.
3- اولین باری که دوربین عکاسی دیدم و خودم عکس گرفتم با ذوق و شوق از صاحب دوربین پرسیدم عکسها کجاست؟ صاحب دوربین گفت توی دوربین. در اولین فرصت در دوربین را باز کردم فیلمها را درآوردم ببینم عکسها چه شکلی شده اند!! (البته در سنین قبل از دبستان بودم!!!)
۴-پدرم زمان دبستان من سرهنگ نیروی زمینی بود و من سال اول و دوم دبستان که بودم خیال میکردم که افسر ارتش بودن خیلی شغل بدیه و خجالت میکشیدم که به بقیه بگم. هر کی میپرسید میگفتم بابام کارگره!
۵- یازده ساله بودم که عاشق پسر بقال سر کوچه شده بودم! هی هر روز میرفتم و الکی خوراکی می خریدم! با آزاده که همکلاسی و همسایه بود با هم می رفتیم. بعد دیدم که پسره بیشتر به آزاده میخنده کلی حسودیم شد به آزاده و میخواستم سر تنش نباشه! یه مدت هم الکی باهاش قهر کردم!!! قبل از آن هم تجربه یک عشق نافرجام به رفتگر خوش قیافه محل را در سن 8 سالگی در کارنامه عشقولانه خودم ثبت کرده بودم!
متاسفانه من سر كار هستم و نتونستم از ته دل بخندم ولي ريز ريز خنده هامو رو كردم تا عقده ايي نشم